جلال الدين الرومي
226
فيه ما فيه ( فارسى )
است كه يكى سر نهاد و خدمتى كرد تو را و رفت . اگر همه زمين را بر سر نهى در خدمت حقّ همچنان باشد كه يك بار سر بر زمين نهى كه استحقاق حقّ و لطف او بر وجود و خدمت تو سابق است . تو را از كجا بيرون آورد ، و موجود كرد و مستعد بندگى و خدمت گردانيد ، تا تو لاف بندگى او مىزنى ؟ اين بندگىها و علمها همچنان باشد كه صورتكها ساخته باشى از چوب و از نمد . بعد از آن به حضرت عرض كنى كه « مرا اين صورتكها خوش آمد ساختم ، امّا جان بخشيدن در كار توست . اگر جان بخشى عملهاى مرا زنده كرده باشى . و اگر نبخشى فرمان تو راست . » ابراهيم فرمود كه خدا آنست كه يُحْيِي وَ يُمِيتُ « * » . نمرود گفت كه أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ « * * » . چون حقّ تعالى او را ملك داد ، او نيز خود را قادر ديد ، به حقّ حواله نكرد . گفت « من نيز زنده كنم و بميرانم . » و مرادم ازين ملك دانش است . چون آدمى را حقّ تعالى علم و زيركى و حذاقت بخشيد كارها را به خود اضافت كند ، كه من به اين عمل و به اين كار كارها را زنده كنم ، و ذوق حاصل كنم . گفت نى ، هو يحيى و يميت . يكى سؤال كرد از مولاناى بزرگ كه ابراهيم به نمرود گفت كه « خداى من آن است كه آفتاب را از مشرق برآرد و به مغرب فروبرد كه فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ الآية « * * * » . اگر تو دعوى خدايى مىكنى به عكس كن . » ازينجا لازم شود كه نمرود ابراهيم را ملزم گردانيد كه آن سخن اوّل را بگذاشت جواب ناگفته ، در دليلى كه شروع كرد فرمود كه ديگران ژاژ خاييدند ، تو نيز ژاژ مىخايى . اين يك سخن است در دو مثال . تو غلط كردهاى و ايشان نيز . اين را معانى بسيارست ، يك معنى آن است كه حقّ تعالى تو را از كتم عدم در شكم مادر مصوّر كرد و مشرق تو شكم مادر بود ، ازآنجا طلوع كردى و به مغرب گور فرورفتى . اين همان سخن اوّل است . به عبارت ديگر كه يحيى و يميت اكنون تو اگر قادرى از مغرب گور برون آور و به مشرق رحم باز بر . معنى ديگر اين است كه عارف را چون به واسطهء طاعت و مجاهده و عملهاى سنى ، روشنى و مستى و روح و راحت پديد آيد و در حالت ترك اين طاعت و مجاهده آن خوشى در
--> ( * ) . سورهء بقره آيهء 258 ( * * ) . همان سوره و آيه ( * * * ) همان سوره و آيه